خرید بک لینک
صبح با اخبار بیدار شدم. با خوندن احوال آدما دربارهٔ این روزا و اسم شهرهای جدید تظاهرات و فوت آقای فاطمینیا. بچهٔ خالهم به دنیا اومد. سالم. وسط همین آشوبی که ما گوشهاش نشستیم و به زندگی آروممون ادامه میدیم. بغضم گرفت. دلم خواست پاشم برم شهرمون. دیشب توی خواب توی اون کوچهٔ همیشگی بودم. کوچهای که بچگیهام توش گذشت و حالا همهٔ خونههاش خراب و ساخته شدن، جز خونهٔ دو تا مامانبزرگهای من. یکی سر کوچه و یکی تهش. دیشب توی خوابم موش هم بود. ما یه جای جدیدی بودیم، و یه موشی مدام این طرف اون طرف میرفت و از بین همه، میومد سمت من. آخرای خواب توی حیاط دوباره پیداش شد و سریع اومد سمتم. من هیچکاری نتونستم بکنم. بابا بلندم کرد که برم توی ارتفاع و نجاتم بده- مثل همیشه- ولی موش سر دامنم رو گرفت و اومد بالا. انگار میخواست بگه نمیتونی از من فرار کنی. روی دستای بابا بودم و موش همینطوری اومد بالا و حتی رسید روی سر و صورتم و من هیچکاری نمیتونستم بکنم.فکر میکردم حرکتی کردن بدترش میکنه. نمیخواستم دستام لمسش کنن و عوضش روی سرم حسش کردم. توی «اینترنت» نوشته موش نشانهٔ بدشانسیه. یا یکی بهت خیانت میکنه، یا به مخمصهٔ مالی میخوری. یه همچین چیزایی. همینطوری که از سرگیجه روی تخت دراز کشیدم و بلیتهای قطار به مقصد شهرمون رو چک میکنم و به موقعیت عجیب تاریخیای که توش ایستادیم نگاه میکنم، با خودم فکر میکنم که هر بدشانسیای باشه تهش ازش جون به در میبرم. همینطوری که همهٔ این سالها بوده. همهٔ این هزاروپونصد سال.برچسبها: بش میگن زندگی

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت: 16:28

خشمم را تسکین می بخشم. تسکین های آنی و موقتی. تسکین هایی که حواست را از اخبار پرت کند و فکر کنی هنوز چیز گرمی برای چنگ زدن داری. پناه بردن به پ و خنده ها، جمع شدن پیش رفقا، چرخ زدن در شهر، حرف زدن از اوضاع با بقیه. بیست و چهار ساعت گذشته را پیش بقیه سر کرده ام و فکر می کنم که کاش انزجار و کلافگی و خشم و غمم را بدون سوپاپ نگه می داشتم تا تبدیل به چیزی شود. به کاری یعنی. بلند شوم بروم آبادان. دوم خرداد ساختمان متروپل فروریخته. هیچ وقت فکرش را نمی کردم یک پلاسکوی دیگر تکرار شود. اما شده. شده و جگرگوشه های مردم مانده اند زیر ده طبقه آوار و هوای آنجا پر از خاک است و اینترنش را قطع کرده اند و ماشین های ضد شورش فرستاده اند و پوشش خبری اش در تلویزیون را به چند ساعت تقلیل داده اند. مردم شهردار را کتک زده اند. مالک و متخلف اصلی ساختمان را فراری داده اند. یک روز گفتند دستگیرش کرده ایم و یک روز دیگر گفتند مانده زیر آوار. دلم می خواهد بلند شوم بروم آبادان. این همه نظاره گر بودن دارد دیوانه ام می کند. این همه هیچ کاری نکردن. مگر نمی گویم کار من ثبت است؟ کدام ثبت؟ چه کار دارم می کنم؟ تهران تعطیل شده. شاخص آلودگی هوا روی چهارصد پانصد است. چشم، چشم را نمی بیند. اما انقدر هفته های پیش که گرانی ها شروع شده بود و شهرکرد و خوزستان اعتراضات بود، اینجا را ناگهانی و بی دلیل و به بهانه آلودگی هوا تعطیل کردند، که نمی دانیم واقعا دلشان به حال ما سوخته یا اتفاق دیگری در جریان است. چند روز پیش یک نفر را در فاصلۀ چند کوچه با مجلس شورای ملی ترور کردند. دیروز یک هواپیمای جنگندۀ اف هفت سقوط کرده. پریشب، یعنی همان دوم خرداد، چند نفر توی گروه ها نوشتند که در هفت تیر پنج دقیقه صدای تیراندازی ممتد آمده. یکی از ک

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت: 16:28

فسنجون درست می کنه. مدام فسنجون درست می کنه. هیچکس توی خونه فسنجون دوست نداره و موردعلاقه ترین غذای منه. سه ماهه که حرف نزدیم. که تو روی هم نگاه نمی کنیم. چرا این کارو می کنی مامان؟مشاورم میگه داره با روش عجیب خودش، با مدل عجیب تو کنار میاد. چون عین همین. چون می شناستت. من اشک حلقه میزنه توی چشمام. توی سکوت گریه می کنم. چرا این کارو می کنی مامان؟فاطمه میگه چقدر لجبازی. قدی. قده. مامان هم قده. رویارویی دو نفر که عین همن خیلی سخته. دو نفر که دلشون تنگه برای هم ولی حرف نمیزنن. اون حداقل فسنجون درست میکنه. من چیکار میکنم؟هیچی. من توی دفتر مشاورم گریه می کنم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت: 16:28

صفحه بندی